مَن‌های مَن

من کیستم؟ تعریف من از «من» چیست؟

این متن رو یک سال پیش نوشتم.

دانلود نسخه‌ی چاپی (PDF)

از روی این مطلب، یه نسخه‌ی چاپی هم میتونید داشته باشید!

من کی هستم؟ امروز توی توییتر با این پست مواجه شدم. این سوالی بود که مدتها ذهن من رو هم درگیر کرده بود و در موردش هم خیلی تحقیق کرده‌بودم، تو عرفان، فلسفه، منطق و حتی فیزیک. و این دقیقا سوالی بود که باعث شد به فیزیک کوانتوم علاقه‌مند بشم. در نهایت، به یه نتیجه‌ی کلی دست پیدا کردم که منجر به نوشتن متنی با عنوان «مانیفست انسانیت» شد.

اما اینجا تصمیم ندارم تا درمورد مانیفست صحبت کنم، بلکه دیگاه خودم رو نسبت به واژه و مفهوم من مطرح می‌کنم. اینکه من کیستم؟ تعریف من چیست؟ من از کجا اومدم و قراره به کجا برم؟ و اگر کیفیتی در تعریف من وجود داشت، چه آرگومان‌هایی تو بهتر بودن این کیفیت میتونستن اثرگذار باشن.

| مقدمه

مهمترین مسئله‌ای که باید در نظر داشت، به عقیده‌ی من، عدم محض بودن تعاریفه. مثلا، چیزی به عنوان بد مطلق یا خوب مطلق، موجودیت یا عدم موجودیت مطلق مفهومی ندارن. یعنی ما نمیتونیم با خودمون فرض کنیم که فلان موضوع، حتما بده یا حتما خوب، بلکه آموزه‌های ما و تجربیات ما، سطحی برای خوب یا بد بودن اون رو در نظر میگیره. شاید پدیده‌ای که توی چین خوب تلقی بشه، توی کارائیب کاملا بد باشه و بلعکس.

در حقیقت این اصل عدم قطعیت همه‌چیز و نسبی بودن‌ها، به ما میگه که هیچ‌چیز مطلقا اونطور که ما فکر می‌کنیم نیست و بهترین راه‌حل برای درک خوب یا بد بودن مسائل گذر زمانه. یعنی ما باید خوب یا بد بودن رو در بازه‌زمانی و اثری که روی ما و اطرافمون میذاره بسنجیم. مشخصا همین گذر زمان تعاریفی بد مثل کشتن، توهین، دروغ و تهمت رو در ذهن اکثر انسانها و تعاریف خوبی مثل عشق‌ورزی، صداقت، محبت و دوستی رو ایجاد کرده. فرض کنید من و شما اولین انسانهای روی این کره بودیم، آیا نسبت به کشتن هم تعریفی داشتیم؟ بنظرمون اینکه همدیگه رو بکشیم خوب بود یا بد؟

| من؟

بنظر من میشه «من» رو به دو تیکه تقسیم کرد:

  1. کالبد؛ که صرفا برای ارتباط با دنیای قابل لمس وجود داره
  2. روح؛ که صرفا آگاهی برای درک و فهمیدن ساخته شده

روح و کالبد مکمل همدیگه هستن، یعنی هر کدوم بدون دیگری مفهمومی به نام «من» رو نمی‌سازن. یک ویژگی که در مورد کالبد و روح وجود داره، بحث اثر گذر زمان روی این دوتاست. گذر زمان کالبد رو پیر، فرتوت و خسته میکنه، و این مفهوم رشد کالبده. روح در گذر زمان کاملتر، با تجربه‌تر و با بصیرت میشه.

برای متریالیست‌ها، صرف پذیرفتن کالبد کافیه و اگر بخوان روح رو تعریف کنن، احتمالا به همون موضوع نورولوژیک روجوع میکنن که خب، روح و آگاهی در واقع همون تماس‌های الکتریکی بین نورون‌های سلول‌هاست. من بشخصه با هر تعریفی که راجع به آگاهی باشه مشکلی ندارم، و بنظرم، هر تعریفی که بتونه درکی از آگاهی به شخص بده میتونه کفایت کنه. در نتیجه تصمیمی برای توضیح روح و آگاهی ندارم.

اما میرسم به نقطه مشترک این دو، یعنی «من». من درواقع از روحم و کالبدم ساخته شدم. روح من از نقطه صفر، لحظه‌ی تولد تا آخرین لحظه زندگیم در حال تکامل و رشده. تجربه کسب میکنه و یاد میگیره. کالبد من هم به همین شکل در حال رشد و پیر شدنه، بهم امکان میده تا با دنیای اطرافم ارتباط برقرار کنم، راه برم، ورزش کنم، تایپ کنم و...

این تجربه منه، که از کودکی کسب کردم، تا امروز به این شخصی که هستم تبدیل بشم. حالا فرض میکنیم که ذهن من رو پاک کنن، آیا بدن من نمیتونه راه بره؟ نمیتونه حرکت کنه و ارتباط برقرار کنه؟ درسته که من نحوه انجام این کارهارو فراموش کردم، اما تن من از بین نرفته. و زمانی که من دوباره تجربه راه رفتن رو کسب کنم، میتونم باز هم حرکت کنم.

حالا بدن من حالت قبلی خودش رو داره، شکل من و ظاهرم تغییری نکرده، اما شخصیت من، با تجربه‌های جدیدی که کسب میکنم، تغییر میکنه. سوال اینجاست، من چی شدم؟

من برای تعریف این موقعیت یه راه حل نسبی پیدا کردم. راه حل من اینه: «ما نمی‌تونیم من رو در لحظه تعریف کنیم».ما باید من رو در یک بازه زمانی بسنجیم، مثلا در عرض یک هفته، یک سال یا ۱۰۰ سال. حالا فرض میکنیم که مثلا زمان، به صورت خیلی ساده، یک خطه، گذشته، حال و آینده. از زمان حال تا گذشته رو بررسی میکنم، خب به وضوح میبینم که تجربیات من، یک تعریفی رو از «من» ساختن، من در گذشته یک برنامه‌نویس بودم که به فیزیک علاقه داشته. اما هنوز یک تیکه دیگه باقی میمونه، و اون هم آیندست.

از الان تا آینده قراره چکار کنم؟ قراره کی باشم؟ فرض میکنیم که عملیات پاک کردن ذهن من ناموفقیت‌آمیز بوده. حالا تعریف «من» از گذشته تا آینده ادامه داره. در واقع هر آنچه که کسب کردم و انجام دادم، تا آنچه که کسب خواهم کرد و انجام خواهم داد.

حالا اگر ذهن من پاک بشه، آیا باز هم میتونم تعریفی راجع به «من» داشته باشم؟ دیگران چطور؟ اونها چه تعریفی از «من» دارن؟ مطمئنا همون بازه اندازه‌گیری انقدر کوچک میشه، که در عمل مفهوم دقیقی از این تعریف باقی نمیمونه.

حالا با فرض اینکه از روی من یک کپی ساخته بشه، سلول به سلول، تعریف «من» در اون شخص جدید، با تعریف «من» که شخص خودمم، تفاوتی داره؟ تعریف دیگران چطور؟

بنظر من نه، فرقی نمیکنه. اما باید صبر کرد، و دید که این شخص جدید، آیا تصمیم جدیدی تو زندگیش میگیره؟ شاید برنامه‌نویسی رو کنار گذاشت و یکی از اعضای سازمان حقوق بشر شد، شایدم رفت و توی تبت و بودائی شد. با این حال «من» در این آدم تغییری نمیکنه، جز اینکه تعریف جدیدی از خودش پیدا میکنه.

| نتیجه‌گیری

بنظر من، تعریف «من» به خود شخص برمیگرده، اینکه در گذشته چه کرده و میخواد در آینده چه کنه. و ما به عنوان ناظر، فقط زمانی میتونیم نظری در این باره بدیم، که شخص تمام تصمیمات رو گرفته و دیگه چیزی برای انجام باقی نمونده. «من» گذشته ما، حال ما و آینده ماست.

برگردیم به بالای صفحه